فرهنگ معین
( ~. ) (ص فا. ) جنگجو، ماجراجو.
( ~. ) (ص فا. ) جنگجو، ماجراجو.
۱. جنگجو.
۲. ماجراجو. * هنگامه طلب.
جنگجو، ماجراجو.
💡 نیمی از هنگامه گیتی رود از سلک جمع گر نهد یک اهل دل بیرون ازان هنگامه گام
💡 لعبتان صد جا کنند از حسن صد هنگامه گرم چون رسد آن بت به یک لعبت جهان برهم زند
💡 چون گل این هنگامه خوبی که بر خود چیده ای از خزان زیر و زبر در یک نفس خواهد شدن
💡 (پروردگارا! اين جانها و بدنها را تا رسيدن به حوض كوثر و تا هنگامه عطش روزرستاخيز نزد تو به امانت مى سپارم.)
💡 رامای چهارم یا مونگکات، شاه سیام (تایلند) از دانش پیشبینی خورشیدگرفتگی برخوردار بود. وی دو سال پیش از رویداد خورشیدگرفتگی توانسته بود محل، هنگامه و گونهٔ آن را شناسایی کند. بر پایهٔ انجمن اخترشناسی تایلند، این خورشیدگرفتگی، «خورشیدگرفتگی شاه سیام» نام گرفت.
💡 شمع بیتابانه بر یاد تو می سوزد به بزم کز بخور دود او هنگامه بوی گل گرفت