هم قبیله

لغت نامه دهخدا

هم قبیله. [ هََ ق َ ل َ / ل ِ ] ( ص مرکب ) دوتن که از افراد یک قبیله باشند. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

(صفت )دویا چند کس که از یک قبیله هستند.

جمله سازی با هم قبیله

💡 ندانمت ز چه جنسی، نه از قبیله انسی پری عیان نشنیدم، مگر تو پرده فکندی

💡 بخش بزرگی از این قبیله هم‌اکنون در خوزستان و در منطقه‌ای که امروز به شهر ملاثانی معروف است سکونت

💡 طبق منابع متأخر عثمانی، اجداد عثمان از نوادگان قبیله ترکمن قایی بودند. اما بسیاری از محققین اولیه عثمانی، این را ساختگی می‌دانند و معتقدند که این در دوران متاخر، به منظور تقویت مشروعیت سلسله، نوشته شده است.

💡 زبان بنده و بد گفتن آسمان داند که در قبیله نطقم هر آنچه هست نکوست

💡 مشتاق شدیم وی را ببینیم. دوستی را نیز با خود بردیم. بین راه چوبی بگرفتیم و با آن پای وی را خراشیدیم تا خون آمد. سپس زخم را ببستیم و وی را به قبیله بردیم و گفتیم. مار گزیده است.

💡 راتیاریا (بلغاری: Рациария) شهری بود که توسط موژن‌ها، از قبیله داس‌ها-تراکیان، در قرن چهارم قبل از میلاد، در امتداد رودخانه دانوب تأسیس شد. در زمان رومیان آن را کولونیا اولپیا ترایانا راتیاریا نامیدند.