لغت نامه دهخدا
ناسزاوار مرد. [ س َ م َ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) نااهل. نالایق:
ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد
بر آن بیوفا ناسزاوار مرد.فردوسی.نه غیبت کن آن ناسزاوار مرد
که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد.سعدی.
ناسزاوار مرد. [ س َ م َ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) نااهل. نالایق:
ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد
بر آن بیوفا ناسزاوار مرد.فردوسی.نه غیبت کن آن ناسزاوار مرد
که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد.سعدی.
نا اهل نالایق.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زمان آن زمان نیست که مرد دانا بدین سخنان دروغین مزور فریفته شود. شاعری یعنی مداحی کسان ناسزاوار.