نازش کردن
مترادفها
ناز دادن، لوس کردن، عزیز کردن
لغت نامه دهخدا
نازش کردن. [ زِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) نازیدن. بالیدن: و همه مردمان بیرون از قریش او را دوست داشتندی و پدرش به او نازشی کردی. ( ترجمه طبری ).
بدانسان که شاهان نوازش کنند
بدان بندگان نیز نازش کنند.فردوسی.شما هم بدو نیز نازش کنید
بکوشید تا عهد او نشکنید.فردوسی.من همی نازش به آل حیدر و زهرا کنم
تو همی نازش به نسل هند بدگوهر کنی.ناصرخسرو.پیش یوسف نازش خوبی مکن
جز نیاز و آه یعقوبی مکن.مولوی.رجوع به ناز شود.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) نازیدن فخرکردن بخود مالیدن: بدان سان که شاهان نوازش کنند بدان بندگان نیزنازش کنند. ( شا.لغ. )
جمله سازی با نازش کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و ایدر مقام کردن دانی که چاره نیست چون داد روی سوی سفر نازش بشر
💡 میتوان کردن به نازش صبر اما غمزهاش فتنهٔ دل، آفت راه تحمل میشود