لغت نامه دهخدا
قانون گو. ( نف مرکب ) صاحب منصبی که مکلف باشد به نوشتن و تصریح کردن قواعد سلطنت و نیز صاحب منصب در هر ناحیه ای که آشنا باشد به قواعد و عادات و رسوم و طبیعت و محصولات آن ناحیه. ( ناظم الاطباء ).
قانون گو. ( نف مرکب ) صاحب منصبی که مکلف باشد به نوشتن و تصریح کردن قواعد سلطنت و نیز صاحب منصب در هر ناحیه ای که آشنا باشد به قواعد و عادات و رسوم و طبیعت و محصولات آن ناحیه. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خوان تو سرمایهٔ عقل است و قانون شرف فرخ آن شعریکه بر خوان تو باشد مدحخوان
💡 برهنگی در سراسر اونتاریو قانونی است مگر اینکه توسط دولت ایالتی محدود شده باشد.
💡 هم مگر از دیده گیرم یاد قانون حساب ورنه کس چون بحر را زینگونه آرد در شمار
💡 قائمِ آلِ محمد، گر کند ناگه ظهور کلّهاش داغون، به ضرب چوبِ قانون میکنند
💡 الا گر مرد دانایی بهل قانون خود رآیی بکش خار غمش از پا، بنه از دست دامانش