غم اشام
مترادفها
غمگین، محزون، سوگوار
متضادها
شادمان
لغت نامه دهخدا
( غم آشام ) غم آشام. [ غ َ ] ( نف مرکب ) غمخوار. غم آشامنده. آنکه غم و اندوه خورد:
امشب همه شب دل غم آشام
لب بر لب آه آتشین داشت.طالب آملی ( از آنندراج ).ز خون دیده باشد مایه دار اشک غم آشامان
به آب خویش گردد آسیای گوهر غلطان.شیخ العارفین ( از آنندراج ).غم آشامان بهم چون جام بخشند
دو عالم را برشحی کام بخشند.نورالدین ظهوری ( از آنندراج ).
فرهنگ عمید
( غم آشام ) غم آشامنده، غمخوار، غمخور، آن که غم و اندوه بخورد: غم آشامان به هم چون جام بخشند / دو عالم را به رشحی کام بخشند (ظهوری: لغت نامه: غم آشام ).
فرهنگ فارسی
( غم آشام ) ( صفت ) آنکه غم و اندوه خورد.
جمله سازی با غم اشام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز خون دیده باشد مایه دار، اشک غم آشامان به آب خویش گردد آسیای گوهر غلتان