لغت نامه دهخدا
عقل گداز. [ ع َ گ ُ ] ( نف مرکب ) عقل گدازنده. گدازنده خرد. عقل ربا:
به غمزه عقل گدازی،به چنگ چنگ نوازی
به وعده روبه بازی، به عشوه شیرشکاری.ابوالفرج رونی.
عقل گداز. [ ع َ گ ُ ] ( نف مرکب ) عقل گدازنده. گدازنده خرد. عقل ربا:
به غمزه عقل گدازی،به چنگ چنگ نوازی
به وعده روبه بازی، به عشوه شیرشکاری.ابوالفرج رونی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو عقل بر محک عشق کم عیار آمد درون بوته دردش پی گداز برید