لغت نامه دهخدا
عدم و قنیه. [ ع َ دَ وَ ق ُن ْ ی َ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) عدم و ملکه. رجوع به عدم و ملکه شود.
عدم و قنیه. [ ع َ دَ وَ ق ُن ْ ی َ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) عدم و ملکه. رجوع به عدم و ملکه شود.
💡 (فاطر) يعنى خالق، چون حقتعالى ممكنات را از عدم و نيستى به هستى و وجود آورد،كانه پرده ظلمت عدم را پاره نمود، و بر هر ممكنى بقدر امكان لباس وجود و هستىپوشانيد.
💡 1 - عده اى ديدگاهشان آن است كه اين دوره، رفتن به بيابان عدم و نابودى و پايانيافتن كار است و همه چيز به آن جا ختم مى شود.
💡 از میان عدم و محو برآوردی سر بر سر و افسر و بر تاج و کمر میخندی
💡 بنابراين، نسبت سبيلالغى با صراط مستقيم، نسبت تضاد نيست، بلكه نسبتتقابل عدم و ملكه است؛ يعنى يكى بود صراط است و ديگرى نبود آن، نه اين كه يكىصراط است و ديگر راهى غير از صراط مستقيم.
💡 عدم و زوال و نقصان به تو راه از آن ندارد که تو آن خجسته مهری که منزه از زوالی
💡 عدم و وجود و امکان همه در تو محو و حیران ز برتکجا رودکسکه تو بیکناری آخر