لغت نامه دهخدا
شرفه ا. [ ش َرْ رَ ف َ هُل ْ لاه ] ( ع جمله فعلیه دعایی ) یا شرفها اﷲ؛ خداوند شرف و بزرگواری دهاد او را: مکه، شرفها اﷲ. ( یادداشت مؤلف ).
شرفه ا. [ ش َرْ رَ ف َ هُل ْ لاه ] ( ع جمله فعلیه دعایی ) یا شرفها اﷲ؛ خداوند شرف و بزرگواری دهاد او را: مکه، شرفها اﷲ. ( یادداشت مؤلف ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اللهم فكما جعلت قلوبنا له حملة و عرفتنا برحمتك شرفه و فضله،فصل على محمد الخطيب به و على آله الخزان له. (533)
💡 از پی آن تاز خورشیدش فزون باشد شرف مشتری خواهد که او را شرفه ایوان بود
💡 آفتاب از غرفهٔخاور چو بیرون کرد سر روی خود روشن ز نور شرفه بام تو ساخت
💡 از منزل آقاى شرفه بيرون آمدم و از حال آقاى آسيد على بى خبر بودم پس ازاهل اطلاع جوياى حالش شدم گفتند حالش سخت است و بالا خره عصر همان روز از دنيا رفتو معلوم شد خواب من هنگام سكرات مرگ ايشان بوده است.
💡 چون بيدار شدم به مرحوم شرفه خوابم را گفتم ايشان سخت متاءثر شد و گفت مردن آقاسيد على نزديك است و افسوس كه چنين گوهرى بزودى از كف ما مى رود.