لغت نامه دهخدا
شربت حیوان. [ ش َب َ ت ِ ح َ ی َ / ح َی ْ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از آب حیات است. ( آنندراج ) ( بهار عجم ):
گر تو آیی بسرش شربت حیوان برکف
خضر را بر سر بیمار تو خواهم دیدن.علی خراسانی.
شربت حیوان. [ ش َب َ ت ِ ح َ ی َ / ح َی ْ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از آب حیات است. ( آنندراج ) ( بهار عجم ):
گر تو آیی بسرش شربت حیوان برکف
خضر را بر سر بیمار تو خواهم دیدن.علی خراسانی.
کنایه از آب حیات است
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چاشنی گیران از چشمهٔ حیوان گوئی شربت شاه سکندر سیر آمیختهاند
💡 شربت وصل تو گفتم روزی ما کی شود گفت آن دم کآب حیوان از سراب آید برون
💡 لب جان پرور او چشمه حیوان منست شربت آبی ز سر لطف مرا زان دهن آر
💡 جان دهد، جانا، دهانت هر که را شربت دهد اینچنین شربت نباشد، چشمه حیوان بود
💡 خضر را شربتی از چشمه ی حیوان که دهد مرغ را آگهی از لاله و نسرین که برد