لغت نامه دهخدا
سر در کون کسی گذاشتن. [ س َ دَ ن ِ ک َ گ ُت َ ] ( مص مرکب ) مضطرب و بیقرار ساختن. ( آنندراج ).
سر در کون کسی گذاشتن. [ س َ دَ ن ِ ک َ گ ُت َ ] ( مص مرکب ) مضطرب و بیقرار ساختن. ( آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون سایه که سر در قدم سرو گذارد محوست سراپا به سراپای تو ما را
💡 خورده ام می چشم مخمورم ببین و سر در آر کو خمار باده دارد نیست او مخمور بنگ
💡 خورد در نافه خون مشک ختن از رشک گیسویش نهد سروسهی سر در قدم از قد دلجویش
💡 چو در طریق محبت قدم زدی خواجو ز دست رفتی و سر در سر وفا کردی
💡 زلف تو آشفته شده سر به سر در سر سودات بسی سر شده
💡 چون موج که هر نفس کشد سر در جیب در نفی وجود خویش و اثبات تواند