سر بصحرا داده

لغت نامه دهخدا

سربصحراداده. [ س َ ب ِ ص َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) کنایه از دیوانه زیرا که در شهر آرام نگیرد. ( آنندراج ):
سربصحراداده چشم سیاه لیلی ام
چشم آهو حلقه زنجیر می باید مرا.صائب ( از آنندراج ).ای زبون در حلقه زنجیر زلفت شیرها
سربصحراداده چشم خوشت نخجیرها.صائب ( از مفرد و جمع محمد معین ).

فرهنگ فارسی

کنایه از دیوانه زیرا که در شهر آرام نگیرد.

جمله سازی با سر بصحرا داده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بعدازان شد سر بصحرا در نهاد پای ناکامی بسودا در نهاد

💡 چون تو دل را سر بصحرا دادهٔ هم تو خود راهش نما دستم تو گیر

💡 شهر تنگ است برندان قدح نوش چسان سر بصحرا نگذارند به آوازه جل

💡 سیل اشک از دیده من سر بصحرا کرده است تاچها بر مردم صحرانشین خواهد گذشت

💡 بگسلی زنجیر عقل و اختیار سر بصحرا پس نهی دیوانه وار

فرای یعنی چه؟
فرای یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز