لغت نامه دهخدا
سر بزانو نشستن. [ س َ ب ِ ن ِ ش َ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از مراقبه کردن. ( آنندراج ) ( رشیدی ). مراقبه کردن. ( مجموعه مترادفات ص 327 ). متأمل شدن. ( آنندراج ). به اندیشه فرورفتن. || متألم و غمگین نشستن. ( رشیدی ).
سر بزانو نشستن. [ س َ ب ِ ن ِ ش َ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از مراقبه کردن. ( آنندراج ) ( رشیدی ). مراقبه کردن. ( مجموعه مترادفات ص 327 ). متأمل شدن. ( آنندراج ). به اندیشه فرورفتن. || متألم و غمگین نشستن. ( رشیدی ).
کنایه از مراقبه کردن یا متالم و غمگین نشستن. یا پر زور غالب خودخواه.
💡 جبرئیل آید، و وی را بیند، سر بزانوی حسرت نهاده. اگر بدوزخ آتش چو عشق بودی تیز
💡 بر فلک کوکب ندیم کوکبست ماه تابان سر بزانوی شب است
💡 سپس سر بزانو نهاد و گریست یل نوجوان گفت این گریه چیست
💡 تا کی از بهر دوای صد پاره ی خویش سر بزانو نهم و بیهده صد چاره کنم
💡 خوش آنکه سر بزانو باشم در انتظارش ناگه چو سر بر آرم آن ماه بر سر آید
💡 کسی این نکته داند کاهل راز است ز عشقش سر بزانوی نیاز است