ساده زنخدان

لغت نامه دهخدا

ساده زنخدان. [ دَ / دِ زَ ن َ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) کنایه از جوان بیریش. امردی که هنوز خط بر نیاورده باشد. ( آنندراج ). امرد. که ریش نیاورده باشد. ساده. ساده رخ. ساده روی. ساده زنخ. ساده شکر:
ساده زنخدان بدم و ساده کار
ساده نمک بودم و ساده شکر.سوزنی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) جوان بیر یش امرد ساده ساده زنخ.

جمله سازی با ساده زنخدان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بود جمله لطف آن زنخدان ساده ولی باشد آن غبغب از وی زیاده

💡 چه ساده ام که به دست تهی طمع دارم که پر ز بوسه کنم چاه آن زنخدان را

💡 گویمش ای طفل ساده رخ که هنوزت گرد بهی نیست‌ گرد سیب زنخدان

💡 رخساره ام به خون جگر گشت زرنگار تا دیده را نظر به زنخدان ساده است