ز پای دراوردن

لغت نامه دهخدا

( ز پای درآوردن ) ز پای درآوردن. [ زِ دَ وَ دَ ] ( مص مرکب ) بر زمین افکندن. زیردست ساختن. عاجز و ناتوان کردن. بیچاره و زبون گرداندن. مغلوب ساختن:
اگر روزگارش درآرد ز پای
همه عالمش پای بر سر نهند.سعدی. || ویران کردن. خراب کردن. منهدم ساختن. واژگون کردن:
به ایوان او آتش اندرفکند
ز پای اندرآورد کاخ بلند.فردوسی.رجوع به ز پای درآمدن، ز پای افتادن، از پای درآوردن، ز پای اندرآوردن و از پای اندرآوردن شود.

فرهنگ فارسی

( ز پای در آوردن ) بر زمین افکندن مغلوب ساختن ویران کردن منهدم ساختن واژگون کردن

جمله سازی با ز پای دراوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آن پای مرا چنین بیفکند از دست وآن دست مرا چنین درآورد ز پای

💡 گر بفکندم طعنه بدگوی ز پای بتواند کند کوه را باد ز جای

💡 هنر نظر به سراپای او اگر فکند ز پای تا سر او را همه هنر یابد

💡 روان شد خون ز پای فضل حالی برآمد سرخ و زرد آن صدرّ عالی

💡 چون شد آن کز گوش میکرد استماع وز لب من کف ز پای من سماع

💡 هم به جهد او ز پای افتاد آن نخل طری زان سپس اندر جهان افتاد صیت نادری

گرایش یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز