دش شرمی
لغت نامه دهخدا
دش شرمی. [ دُ ش َ ] ( حامص مرکب ) بی حیائی. ( یادداشت مرحوم دهخدا ): هنر و مردانگی به ستمگری و دش شرمی و دروغ و بیدادی به خویش بستن نتوان. ( کارنامه اردشیر ترجمه صادق هدایت ص 9 ).
فرهنگ فارسی
بی حیائی
جمله سازی با دش شرمی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 از خدا شرمی نداری در گنهکاری، ولی دست می داری ز عصیان از حجاب دیگران
💡 گفت، دیروز: شب آیم ببرت؛ آمد صبح شرمی امروز ز دیر آمدن دوشش باد
💡 ناقدردان ذرّه ز خورشید عافلست بیدلگداست، شرمی از آن پادشه کنید
💡 خاتم دین را بجادو برد دست اهرمن شرمی از یزدان نکرد و بیمی از نیروی شاه
💡 تاکجا در پی نمیغلتد جبین اعتبار شرمی ازانجام اگر باشدگهر هم ژاله است