لغت نامه دهخدا
دست دست کردن. [ دَ دَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تعلل کردن. طول دادن. اهمال کردن. به طفره وقت گذراندن. انجام دادن کاری را عمداً به درازا کشاندن. این دست آن دست کردن. مماطله کردن.
دست دست کردن. [ دَ دَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تعلل کردن. طول دادن. اهمال کردن. به طفره وقت گذراندن. انجام دادن کاری را عمداً به درازا کشاندن. این دست آن دست کردن. مماطله کردن.
تعلل کردن طول دادن اهمال کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به هر کجا که زنی تیغ دست دست تو باد به هرکجا که نهی پای، کار کار تو باد
💡 بزن دست توسل بر ولای شبل شیر حق که شست از دست دست و داد در راه خدا جان را
💡 پیری به یزد دید شبی خضر را به خواب در دست دست خواجهٔ راد بزرگوار
💡 تا دست دست توست میی در ایاغ ریز بر هر زمین که رسی رنگ باغ ریز
💡 تا جام شراب و شیشهٔ می باشد در دست من و تو، دست دست من و توست
💡 چون بدین پایه رسد مرد زند هر سو دست دست احداث مقید نکند مطلق او