لغت نامه دهخدا
خیمه بر سر انداختن. [ خ َ / خ ِ م َ / م ِ ب َ س َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از مضطرب گردانیدن است. ( آنندراج ):
قهقه شیشه طبل کوچ زند
هوش را خیمه برسر اندازد.عرفی ( از آنندراج ).
خیمه بر سر انداختن. [ خ َ / خ ِ م َ / م ِ ب َ س َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از مضطرب گردانیدن است. ( آنندراج ):
قهقه شیشه طبل کوچ زند
هوش را خیمه برسر اندازد.عرفی ( از آنندراج ).
💡 میان دو لشکر چو یک روز راه بماند، بزن خیمه بر جایگاه
💡 شد والی ولایت چین شهریار شام زد خیمه بر بلاد ختن شاه زنگبار
💡 صبح دولت از افق سر برکشید مهر هستی خیمه بر خاور کشید
💡 نه بخت آن که نشانم به صدر ایوانش نه دست آن که زنم خیمه بر سر راهش
💡 از هیچ رو به سرّ دهان تو پی نبرد هر جان که خیمه بر سر کوی عدم نزد
💡 خاک پایت خیمه بر مه میزند آب چشمم سر بجیحون میکشد