لغت نامه دهخدا
خون در بدن داشتن. [ دَ ب َ دَ ت َ] ( مص مرکب ) غیرت داشتن. حمیت داشتن. رگدار بودن.
- خون در بدن ندارد؛ بی غیرت و بی حمیت است. ( از آنندراج ).
خون در بدن داشتن. [ دَ ب َ دَ ت َ] ( مص مرکب ) غیرت داشتن. حمیت داشتن. رگدار بودن.
- خون در بدن ندارد؛ بی غیرت و بی حمیت است. ( از آنندراج ).
💡 از پانزده سالگى تا بيست و پنج سالگى كه جوانى و خوبى و طراوت او در اين دورهاز عمر است، و در اين مدت خون در مزاج او بر ساير اخلاط (672) غالب است.
💡 لعل او روحست و خون در دیده من، زو مدام جزع او مستست و دل در سینه من، زو خراب
💡 در ره بماند این چشم تر، کان شوخ مهمان کی رسد لب تشنه را خون در جگر، تا آب حیوان کی رسد
💡 چرا درك حقايق در قرآن به قلب نسبت داده شده است در حالى كه مى دانيم قلب مركزادراكات نيست بلكه تلمبهاى است براى گردش خون در بدن ؟!
💡 روان گشته میش چون خون درون دل به هر سویی تو گویی دل چو قدسستی و می همچون فرنگستی
💡 زسودا خشک شد خون در رگ من آنچنان صائب که موج نبض من در راه عیسی سوزن افشاند