خوش سر و وضع
مترادفها
آراسته، مرتب، شیک
متضادها
نامرتب، ژولیده، شلخته، بینظم
لغت نامه دهخدا
خوش سر و وضع. [ خوَش ْ / خُش ْ س َ رُ وَ ] ( ص مرکب ) خوش ریخت. خوش لباس. آنکه لباس خوب پوشد. مرتب. شیک.
جمله سازی با خوش سر و وضع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خانقاه نعمت الله را صفائی دیگر است خوش سر آبی و خوش بستانسرائی دیگرست
💡 خانقاه نعمتاللّه را صفائی دیگر است خوش سر آبی و خوش بستان سرابی دیگر است
💡 کارم اینست که در راه غمش سربازم با بلای عجبی خوش سر کاری دارم
💡 جنگ آتش، آشتی آتش، مدارا آتش است خوش سر و کاری از آن بدخو مرا با آتش است
💡 گه به پای کاکلش افتم گهی در پای زلف خوش سر وکاری مرا افتاد با افتادگی