حجت گوئی

لغت نامه دهخدا

حجت گوئی. [ ح ُج ْ ج َ ] ( حامص مرکب ) حجت آوردن. لجاج: و از حجت گوئی و بهانه جوئی او آگاه نه. ( سندبادنامه ص 289 ).

فرهنگ فارسی

حجت آوردن

جمله سازی با حجت گوئی

💡 حجت نبود تو را که گوئی من مؤمنم و جهود کافر

💡 ای حجت خراسان بانگت رسید هرجا گوئی کز آسمان بر سنگ اوفتاده طشتی

💡 به شیرین گفت خسرو راست گوئی بدین حجت اثر پیداست گوئی