لغت نامه دهخدا
( جوش آوردن ) جوش آوردن. [ وَ دَ ] ( مص مرکب ) به غلیان داشتن. بجوش داشتن. بجوش آوردن:
دلش بر وی از رحمت آورد جوش
که اینک قبا پوستینم بپوش.سعدی.
( جوش آوردن ) جوش آوردن. [ وَ دَ ] ( مص مرکب ) به غلیان داشتن. بجوش داشتن. بجوش آوردن:
دلش بر وی از رحمت آورد جوش
که اینک قبا پوستینم بپوش.سعدی.
( جوش آوردن ) بغلیان داشتن بجوش داشتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فرزند عباس را به در پيش گرفتن راهى فراخواندم و نامه هاى من حكومت را به او هديهمى داد. در پيش بينيم اشتباه كردم و رويدادها بسيار و ابن عباس مرا در شدايد كمك نمىداد. در آنچه ارائه داد سزاوار نبود؛ و نتيجه اى جز به جوش آوردن ديگ خشمم نداشت. بهابن عباس بگو كه مى دانم تو مى خواهى با اين كارهايت ميزان خشم مرا دريابى؛ پسبخروش و خودنمايى كن، هر قدر كه بتوانى، كه من در برابر كارهاى مورد علاقه اتدست گشاده هستم. تا جان در بدن دارم، صفين خانه من است و آنچه را كه تو مرا از آن مىترسانى، مرا نمى كشد.