جان در بینی رس

لغت نامه دهخدا

جان در بینی رسیدن. [ دَ بی رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) بغایت تنگ و ستوه آمدن از زندگانی. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). مشرف بمرگ گشتن. بحال مرگ درافتادن:
تا تو از چشم لطف در بینی
جان مردم رسید در بینی.میرخسرو دهلوی ( از بهار عجم ).|| عاجز و مغلوب شدن. ( مجموعه مترادفات ).

جمله سازی با جان در بینی رس

💡 اگر جانان زدر آید چه اندیشه زجان باشد که جان در مجلس جانان متاعی رایگان باشد

💡 زلف شیطانیش گر دل برد گو بر باک نیست منت ایزد را که جان در مدحت سلطان بماند

💡 گوشه گیر ای یار! یا جان در میان آور! که عشق تیرباران است؛ یا تسلیم باید یا حَذَر

💡 (بعد از سه روز) صيحه آسمانى، آنهايى را كه ظلم كرده بودند بگرفت و همگى بهصورت جسدهايى بى جان در آمدند(67).

💡 (يعنى اهل بيت اگر حسين را نميديدند ولى صدايش را مى شنيدند) و اين براى اين بود كهبه زينبش سكينه اش، بچه هايش اطمينان بدهد كه هنوز جان در بدن حسين هست.

💡 هواداران با "تنهایی و ناامیدی" جان در ارتباط بودند و "مورچه دیوانه" او را طنزآمیز یافتند.