جان به لب رسی

لغت نامه دهخدا

جان به لب رسیدن. [ ب ِ ل َ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از مشرف بر مرگ بودن. ( بهار عجم ):
پدر که جان عزیزش بلب رسید چه گفت
یکی نصیحت من گوش دار جان عزیز.سعدی.گر تشنگان بادیه را جان بلب رسد
تو خفته در کجاوه بخواب خوش اندری.سعدی.آوخ که بلب رسید جانم
آوخ که ز دست شد عنانم.سعدی.من نه آنم که سست بازآیم
ور ز سختی بلب رسد جانم.سعدی.جان بلب از ضعف نتواند رسید
ما بزور ناتوانی زنده ایم.ملاطاهر غنی ( از بهار عجم ).

جمله سازی با جان به لب رسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: بعد از اين سخن، مريض تسليم مقدّرات الهى شد وديگر شكايت و اظهار ناراحتى نكرد و پس از لحظاتى جان به جان آفرين تسليمكرد.(22)

💡 ای که گل جامه ز رنگ رخ تو چاک زده است جان به بوی تو نواهای طربناک زده است

💡 در يك كلام محدث قمى آنچه مى گفت با آنچهعمل مى كرد و آنچه مردم از رفتار و كردارش درك مى كردند يكى بود. از اين رو سخنش دردل شنوندگان اثر شگرف داشت. آنانى كه در درس اخلاق و نصايح او شركت مى جستندو گوش و جان به اين سروش اخلاص فرا مى دادندنقل مى كنند كه سخنان نافذ او چنان بود كه آدمى را از گناهان و پندارهاى بد دور مىساخت و متوجه خدا و عبادت مى كرد.

💡 دزد را دنبال رفتن، جان به غارت دادن است دل عبث دنبال آن زلف سیاه افتاده است

💡 ز دلبر تا بود جان در تنم دل برنمی‌گیرم مرا تا جان به تن باشد دل از دلبر نمی‌گیرم

💡 هرتسفلد نخستین بار این محوطه را در سال ۱۹۲۴ بررسی و این محوطه را به نام جین جان به ثبت رساند.