جان به لب امد

متضادها

سرحالی، شادابی

لغت نامه دهخدا

( جان به لب آمد••• ) جان به لب آمدن. [ ب ِ ل َ م َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از مشرف بر مرگ بودن. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). جان بدهان رسیدن. جان بر لب رسیدن. کنایه از بی تاب شدن:
میگفت چنانکه میتوانست شنید
بس جان بلب آمد که بدین لب نرسید.سعدی.بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست
بس جان بلب آمد که برو کس نگریست.سعدی.بلب آمده ست جانم تو بیا که زنده مانم
پس ازآنکه من نمانم به چه کار خواهی آمد.امیرخسرو ( از بهار عجم ).

جمله سازی با جان به لب امد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتا چون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار

💡 جان به لب آمد و بوسید لب جانان را طلب بوسهٔ جانان به لب آرد جان را

💡 بی رخ چون خورت ای جان به لب آمد جانم می دهم جان به غم عشق تو تا بتوانم

💡 از شوق عنانگیری او جان به لب آمد هرگاه دلم اندیشه آن دست و عنان کرد

💡 می‌گفت چنانکه می‌توانست شنید بس جان به لب آمد که بدین لب نرسید

💡 بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران