جان بحلق رسیدن
مترادفها
مرگ نزدیک بودن
متضادها
سلامت بودن، زنده بودن
لغت نامه دهخدا
جان بحلق رسیدن. [ ب ِ ح َ رَ/ رِ دَ ] ( مص مرکب ) جان بحنجره رسیدن. بحال احتضارافتادن. نیم جان شدن. جان به گلو رسیدن:
بکام دل نرسیدیم وجان بحلق رسید
وگر بکام رسد همچنان رجائی هست.سعدی.سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
یا برسد جان بحلق یا برسد دل بکام.سعدی.
فرهنگ فارسی
جان بحنجره رسیدن
جمله سازی با جان بحلق رسیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 کنونک تشنه بمردیم و جان بحلق رسید براه بادیه ما را که می دهد آبی
💡 بیمار با وجود تلاشهای مداوم تیم پزشکی و استفاده از پیشرفتهترین تجهیزات مراقبتی، بالاخره جان بحلق رسید و در وضعیت بسیار وخیمی قرار گرفت.
💡 در میان آن جنگهای بیرحمانه و ویرانگر، بسیاری از سربازان بیگناه که هیچ نقشی در درگیری نداشتند، به سرعت جان بحلق رسیدند و از دنیا رفتند.
💡 وقتی دیدیم که او با وجود تمام مشکلات اقتصادی و بیماریهای مزمن، جان بحلق رسیده است، همگی تصمیم گرفتیم برای کمک به او تمام تلاش خود را بکنیم.