تن اسائی
لغت نامه دهخدا
( تن آسائی ) تن آسائی. [ ت َ ] ( حامص مرکب ) رفه.( منتهی الارب ). تن آسانی. ( ناظم الاطباء ):
تن آسائی و کاهلی دور کن
بکوش و ز رنج تنت سور کن.فردوسی.تن آسائی خویش جستن در این
نه افروزش تاج و تخت و نگین.فردوسی.چه جستن جز ازتخت و تاج و نگین
تن آسائی و گنج ایران زمین.فردوسی.بهشت تن آسائی آنگه خوری
که بر دوزخ نیستی بگذری.سعدی ( بوستان ).رجوع به تن آسائی شود.
فرهنگ فارسی
( تن آسائی ) رفه
جمله سازی با تن اسائی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فَرَوْحٌ، او را آسایشی است و آسانی و زندگانی، وَ رَیْحانٌ، و روزیی و تن آسائی و بویی خوش، وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ (۸۹) و بهشت بازید و ناز و شادی.
💡 رنج بر جان خود از بهر تن آسائی یار حامل بار گران بهر سبکباری هم
💡 بروز و شب نکند لحظه ای تن آسائی بگرد خاک بگردد هماره دور زمن