بی وفایی کردن

لغت نامه دهخدا

بی وفایی کردن. [ وَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) عهدشکنی کردن. عهدشکنی. مقابل وفاداری کردن:
چنین با پدر بی وفائی کنم
ز مردی و دانش جدایی کنم.فردوسی.نه من با پدر بی وفایی کنم
نه با دهر من آشنایی کنم.فردوسی.و ناچار چنین باید باشد که بدعهدی و بی وفایی کردیم تا کار کجا رسد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 250 ). بی وفایی چراکرد و خدای را عز و جل چرا فروخت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 56 ).
همی ترسید کز شوریده رائی
کند ناموس عدلش بی وفایی.نظامی.یار با ما بی وفایی میکند
بیگناه از ما جدایی میکند.سعدی.دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی وفائی.سعدی.|| خیانت و غدر کردن. || ناسپاسی کردن.

فرهنگ فارسی

عهد شکنی کردن ٠ عهد شکنی ٠ مقابل وفاداری کردن ٠

جمله سازی با بی وفایی کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر جفایی رفت، از جانان جدایی چون کنم؟ من سگ آن آستانم، بی وفایی چون کنم؟

💡 گویی جهان وفایی چندان نمی نماید حقّا که از تو آموخت آئین بی وفایی

💡 دانه امیدشان در خوید و خرمن بر نداد زان که با ما تخم عهد بی وفایی کاشتند

💡 بسیار شوخ‌طبع بود، اما این باعث نمی‌شد که از حماقت، تخطی و بی وفایی عصبانی نشود.

💡 عروس دهر چون این بی وفایی کرد با مردم بیارا خویش را و بعد ازین صاحب جمالی کن

کیک فنجانی یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز