لغت نامه دهخدا
بچه زا. [ب َ چ َ / چ ِ / ب َچ ْ چ َ / چ ِ ] ( نف مرکب ) که بچه زاید. بچه زاینده. صفت آن جانوران که بچه زایند. ( از جانورشناسی عمومی ج 1 ص 188 ).
بچه زا. [ب َ چ َ / چ ِ / ب َچ ْ چ َ / چ ِ ] ( نف مرکب ) که بچه زاید. بچه زاینده. صفت آن جانوران که بچه زایند. ( از جانورشناسی عمومی ج 1 ص 188 ).
ویژگی جانوری که قبل از تولد در رحم مادر رشد می کند.
( اسم ) حیوانی که تولید مثل آنها بوسیل. نوزادیست که در داخل شکم مادر ( رحم ) قسمتی از رشد و نمو خود را پس از تشکیل تخم میگذراند. در انسان سلول تخم پس از تشکیل تخم مدتی بالغ برنه ماه رشد خود را در داخل رحم میگذراند. یا بچه زایان.
💡 امروز و فردا با مضمون کودک، داستان زندگی پسر بچهای را روایت میکند که در ارتباط با مسائل و مشکلاتی که خانوادهاش با آن دست و پنجه نرم میکنند، انشایی را مینویسد که متن آن آغاز ماجراهایی جدید در زندگی او است.
💡 استفاده از مدیومهای روحی نیز در این متنها وجود دارند؛ بسیاری از جادوها، بچهای را طلب میکنند تا در حلقه جادویی آورده شود و به عنوان رابطی برای رساندن پیامها از ارواح عمل کند.
💡 گفت بله، (( انا موتم الاشبال ))، )) من يتيم كننده شير بچه گانم و بعد از ايننامى مستعار براى او شد و ياران وى را به همين لقب ياد مى كردند.(875)
💡 ترسا بچه یی قاتل اهلی است که از ناز با او سخن از عیسی مریم نتوان گفت
💡 بر گل عارضت آن خال سیاه افتادست همچو زنگی بچه ئی بر طرف گلزاری
💡 آن یار رو ز ما بچه رو می کند نهان چون روی خوبش از همه رو دیده ام عیان