لغت نامه دهخدا
به افشرده. [ ب ِه ْ اَ ش ُ دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) به افشرج. افشره بهی. رب السفرجل. ( ابن البیطار از یادداشت بخط مؤلف ).
به افشرده. [ ب ِه ْ اَ ش ُ دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) به افشرج. افشره بهی. رب السفرجل. ( ابن البیطار از یادداشت بخط مؤلف ).
به افشرج. افشر. بهی رب السفرجل
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر سرم سودای جانان، بسکه پا افشرده است باده پرزور نتواند برد هوش مرا
💡 دشمنی چون عشق در بنیاد دل افشرده پای بر امید صبر بی بنیاد نتوان زیستن
💡 در غم عشق آنکه دندان بر جگر افشرده است خون دل را نعمت الوان تصور می کند
💡 نی تو بر دریای آتش بال و پر را سوختی نی تو بر پشت فلک پاهای خود افشردهای
💡 داغ دل از مستی ام افزود، گویی روزگار لاله را افشرده و می در ایاغم کرده است
💡 پای افشرده و زانو زده ای در کاری دامنت چون بگرفته ست و تو در کار خودی