بر ارنده
مترادفها
برخاسته، پدید آمده
لغت نامه دهخدا
( برآرنده ) برآرنده. [ ب َ رَ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) برآورنده. بناکننده. آفریننده:
برآرنده ماه وکیوان و هور
نگارنده فرّ و دیهیم و زور.فردوسی.چنین گفت کای برتر از جان پاک
برآرنده آتش و بادو خاک.فردوسی.برآرنده گردگردان سپهر
همو پروراننده ماه و مهر.عنصری.ای برآرنده سپهر بلند
انجم افروز و انجمن پیوند.نظامی.برآرنده سقف این بارگاه
نگارنده نقش این کارگاه.نظامی.|| بیرون آورنده. || برکشنده. ترقی دهنده. برآورنده. رجوع به برآوریدن شود.
فرهنگ فارسی
( بر آرنده ) بر آوزنده بنا کننده.
جمله سازی با بر ارنده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 عزتم بین که بر آرنده ی حاجات هنوز از لبم نام تو هنگام دعا نشنیده است
💡 ای آنکه بر آرنده حاجات تویی هم کافل و کافی مهمات تویی
💡 حاجات مرا بر آر کاندر همه حال ذوالعفو و بر آرنده حاجات توئی
💡 که برگ ترک بر آرنده است در گل تاج نگین سنگ پسندیده است در خاتم