بخود امدن

مترادف‌ها

هوشیار شدن، بهبود یافتن، خود را جمع و جور کردن

متضادها

از خود رفتن

لغت نامه دهخدا

( بخود آمدن ) بخود آمدن. [ ب ِ خوَدْ / خُدْ م َ دَ ] ( مص مرکب ) بهوش آمدن. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). بحال آمدن از حمله های غشی. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

( بخود آمدن ) بهوش آمدن بحال آمدن از حمله های غشی.

جمله سازی با بخود امدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 حضرت ختمى مرتبت عليه السلام فرمود: ان لله ملكاينزل فى كل ليله فينادى يا ابناى العشرين جدوا و اجتهدوا.(110)  فرشته اىبه امر الهى هر شب نزول مى نمايد و به جوانان بيست ساله ندا مى دهد اى جوانان كوشش و جديت كنيد، و براى نيل به كمال و عادت خويش مجاهده نمائيد. دوران شباب، دوران مؤاخذه و مسئوليت است، دوران بيدارى و بخود آمدن است، اوقاتى است كه از تمام ارزشها برتر و گرامى تر و محبوبتر است. از اين فراغت مى توان مهم دنيا و آخرت را كفايت كرد.

💡 پس از مدتی طولانی که در اثر شوک ناشی از حادثه تصادف از هوش رفته بود، سرانجام بیمار توانست کم‌کم بخود امدن را تجربه کند.

💡 او باید مدتی زمان بدهد تا از این بحران عمیق روحی و شکست‌های پیاپی که تجربه کرده است، بتواند دوباره بخود امدن را آغاز کند.

💡 بعد از ساعت‌ها تلاش تیم امدادی، بالاخره جوان گرفتار در کولاک توانست هوشیاری خود را بازیافته و به تدریج بخود امدن را تجربه نماید.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران