باز جای امدن
لغت نامه دهخدا
( باز جای آمدن ) باز جای آمدن. [ زِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) بقرار اصل بازآمدن. بجای نخست باز گشتن. مجازاً آرامش یافتن. بمجاز، دل بجای آمدن. رفع اضطراب و نگرانی شدن. بحال عادی بازگشتن:
چو آمد دل تاجور بازجای
بتخت کیان اندر آورد پای.فردوسی.چو آواز بشنید فرخ همای
بدانست و آمد دلش بازجای.فردوسی.
فرهنگ فارسی
( باز جای آمدن ) بجای نخست بازگشتن
جمله سازی با باز جای امدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 نشست از بر بارهٔ بادپای پراندیشه از کوه شد باز جای
💡 بدان تا بیندیشد آن تیره رای دهد زیردستان ما باز جای
💡 ببیژن چنین گفت کای رهنمای برادر نیامد همی باز جای
💡 باز جای خود بر آن نقطه دگر وز جماعت نقطه چارم ببر
💡 از آن سستی اندام زخم آزمای عنان دزدیی کرد و شد باز جای