ایینه پرداز

لغت نامه دهخدا

( آیینه پرداز ) آیینه پرداز. [ ن َ / ن ِ پ َ ] ( نف مرکب ) آینه افروز.

فرهنگ فارسی

( آیینه پرداز ) ( اسم صفت ) آنکه آیینه روشن کند روشنگر صیقل آینه افروز.

جمله سازی با ایینه پرداز

تا نسوزد آرزو، پرداز دل بی حاصل است چون به خاکستر رسی، آیینه پردازی خوش است
همچو خس آیینه پرداز شرارم کرده اند همچو جوهر وقف تیغ آبدارم کرده اند
غباری دیده‌ای دیگر ز حال ما چه می‌پرسی شکست آیینه پرداز است رنگ ناتوانان را
هجوم سیل شوید گرد از پیشانی صحرا به غیر از گریه، دل آیینه پردازی نمی دارد
موج بر هم خورده است آیینه پرداز حباب می‌توان تعمیر دل‌کرد از شکست پیکرم
نیست جای طعن اگر از خلق روگردان شدیم تا به کی در زنگبار آیینه پردازی کنیم
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
کصخل
کصخل
هورنی
هورنی
کس شعر
کس شعر
فال امروز
فال امروز