لغت نامه دهخدا
( آیینه پرداز ) آیینه پرداز. [ ن َ / ن ِ پ َ ] ( نف مرکب ) آینه افروز.
( آیینه پرداز ) آیینه پرداز. [ ن َ / ن ِ پ َ ] ( نف مرکب ) آینه افروز.
( آیینه پرداز ) ( اسم صفت ) آنکه آیینه روشن کند روشنگر صیقل آینه افروز.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا نسوزد آرزو، پرداز دل بی حاصل است چون به خاکستر رسی، آیینه پردازی خوش است
💡 همچو خس آیینه پرداز شرارم کرده اند همچو جوهر وقف تیغ آبدارم کرده اند
💡 غباری دیدهای دیگر ز حال ما چه میپرسی شکست آیینه پرداز است رنگ ناتوانان را
💡 هجوم سیل شوید گرد از پیشانی صحرا به غیر از گریه، دل آیینه پردازی نمی دارد
💡 موج بر هم خورده است آیینه پرداز حباب میتوان تعمیر دلکرد از شکست پیکرم
💡 نیست جای طعن اگر از خلق روگردان شدیم تا به کی در زنگبار آیینه پردازی کنیم