لغت نامه دهخدا
عبارد. [ ع ُ رِ ] ( ع ص ) جاریة عبارد؛ دختر سپیدرنگ و تازه بدن نازک و لرزان اندام. ( ناظم الاطباء ). || شاخ نرم و نازک. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
عبارد. [ ع ُ رِ ] ( ع ص ) جاریة عبارد؛ دختر سپیدرنگ و تازه بدن نازک و لرزان اندام. ( ناظم الاطباء ). || شاخ نرم و نازک. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در اردبیل سابقه ای از فعالیت یهودیان در دسترس نیست، در این شهر از عبارد جهود و جوود برای خطاب این قوم استفاده میشدهاست.