زنگره
لغت نامه دهخدا
زنگره. [ زَ گ ُ / گ ِ رَ / رِ ] ( اِ مرکب ) زنگله. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به زنگله شود.
جمله سازی با زنگره
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 امیر به زنگره قلد محل قرارشان میرود و افسوس از اینکه گوهر بر سر قرار حاضر نمیشود و امیر تا فصل پاییز که زمان کوچ از ییلاق به مناطق قشلاق است منتظر گوهر میماند. فصل ییلاق به پایان میرسد و گوهر از ییلاق به سوی روستای قشلاقیش " اغوذبن "به راه میافتد گوهر وقتی به"زنگره قلد"میرسد، سایه یک سیاهی را میبیند. جلوتر میرود میبیند امیر است که زیر درخت ایستاده و روی سرش کلاغ لانه درست کردهاست. امیر میگوید: