لغت نامه دهخدا
حرافت. [ ح َ ف َ ] ( ع مص ) حَرافة. تندی. زبان گزی. ( منتهی الارب ). تیزی. ( ذخیره خوارزمشاهی ). حمز. لذعة. تیزطعم شدن. تیزی آنکه خورند.
حرافة. [ ح َ ف َ ] ( ع مص ) رجوع به حرافت شود.
حرافت. [ ح َ ف َ ] ( ع مص ) حَرافة. تندی. زبان گزی. ( منتهی الارب ). تیزی. ( ذخیره خوارزمشاهی ). حمز. لذعة. تیزطعم شدن. تیزی آنکه خورند.
حرافة. [ ح َ ف َ ] ( ع مص ) رجوع به حرافت شود.
(حَ فَ ) [ ع.حرافة ] ۱ - (مص ل. ) تند بودن، زبانگز بودن. ۲ - (اِمص. ) تیزی، زبان - گزی، تندمزگی.
تندی، زبان گزی.
۱ - ( مصدر ) تند بودن زبانگز بودن. ۲ - ( اسم ) تیزی زبانگزی تند مزگی.
حرافة
تند بودن، زبانگز بودن.
تیزی، زبان - گزی، تندمزگی.
💡 چه هر گاه قدر معین او را به قرع و انبیق تقطیر کنند سایل آن اجزاء مایتی و زبد آن اجزاء هوائی و صاعدش اجزاء ناری و ثقلاش اجزاء ارضی خواهد بود، پس مزاج او را نسبت به قدر اغلب اجزاء متفرقه استنباط نمایند و از آنچه تشخیص امزجه توان نمود طعوم است چه حدوث طعم از اثر کیفیت حاره و بارده و معتدله است در ماده لطیفه و غلیظه و متوسطه بینهما و از فعل حارّ در لطیف حرافت ظاهر میشود و در غلیظ مرارت و در متوسط ملوحت و از فعل بارد در لطیف حموضت و در غلیظ عفونت و در متوسط قبوضت و از فعل معتدل الحرارت و البرودت در لطیف دسومت و در غلیظ تفاهت و تعریف هریک و بیان افعال آن بعد از این مذکور خواهد شد..