لغت نامه دهخدا
تن شناس. [ ت َ ش ِ ] ( نف مرکب ) بمعنی طبیب عموماً و نام یکی از طبیبان که در خدمت جمشید جم تقرب و ملازمت داشته. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). تن شناسنده. کسی که معرفت احوال تن را حاصل کرده. طبیب. || ظاهری. قشری. ( فرهنگ فارسی معین ).
تن شناس. [ ت َ ش ِ ] ( نف مرکب ) بمعنی طبیب عموماً و نام یکی از طبیبان که در خدمت جمشید جم تقرب و ملازمت داشته. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). تن شناسنده. کسی که معرفت احوال تن را حاصل کرده. طبیب. || ظاهری. قشری. ( فرهنگ فارسی معین ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 91- كار - تن شناس، زيست شناس، و جراح نامدار فرانسوى(1944-1873)؛ برنده جائزه نوبل بخاطر جراحى و بخيه رگ ها و پيوند اعضا درسال 1912.