لغت نامه دهخدا
بدمذهبی. [ ب َ م َ هََ ] ( حامص مرکب ) بدکیشی. بددینی. الحاد. ( فرهنگ فارسی معین ): و انوشروان حکایت مزدک لعنه اﷲ و بدمذهبی او شنیده بود. ( فارسنامه ابن البلخی ص 86 ).
بدمذهبی. [ ب َ م َ هََ ] ( حامص مرکب ) بدکیشی. بددینی. الحاد. ( فرهنگ فارسی معین ): و انوشروان حکایت مزدک لعنه اﷲ و بدمذهبی او شنیده بود. ( فارسنامه ابن البلخی ص 86 ).
بد کیشی بد دینی الحاد.
💡 در آن احوال بوسهل زوزنی در اداره حکومت امیر مسعود نقشی چشمگیر داشت. وی در عهد حکومت سلطان محمود، در آن هنگام که امیر مسعود امارت هرات را برعهده داشت، مورد حسادت دشمنان قرار گرفت و به تهمت بد مذهبی، به دستور سلطان محمود محبوس شد اما پس از مرگ محمود از غزنین فرار کرد و به حضور امیر مسعود رسید. وی در موقعیت جدید، امکان تسویه حساب با مخالفین سابق خویش را یافته بود.