لغت نامه دهخدا
اوفد. [ اَ ف َ ] ( ع ص ) بسیاروفد.
- امثال:
اوفد من مجبرین؛ گویند مجبرین چهار تن از قریش از اولاد عبدمناف بودند که چون اکثرالوفاده بر ملوک بودند بدین نام موسوم شدند. ( مجمع الامثال میدانی ).
اوفد. [ اَ ف َ ] ( ع ص ) بسیاروفد.
- امثال:
اوفد من مجبرین؛ گویند مجبرین چهار تن از قریش از اولاد عبدمناف بودند که چون اکثرالوفاده بر ملوک بودند بدین نام موسوم شدند. ( مجمع الامثال میدانی ).
بسیار وفد.
💡 امّا بعد: فانّ النّاس قتلوا عثمان عن غير مشهورة منّى و بايعونى عن مشهورة منهم و اجتماعفاذا اتاك كتابى فبايع لى و اوفد الىّ اشرافاهل الشّام قبلك.(53)