انخراط

لغت نامه دهخدا

انخراط. [ اِ خ ِ ] ( ع مص ) بنادانی مرتکب کاری شدن بی دریافت انجام آن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). بنادانی در کاری داخل شدن. ( از اقرب الموارد ). یقال: انخرط فی الامر. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || درآمدن بر کسی بدگویان. ( آنندراج ): انخرط علینا بالقبیح؛ درآمد ما را بدگویان. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || تیز دویدن.( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). در دوتند رفتن و ستیهیدن در آن. ( از اقرب الموارد ). بستیهیدن. ( مصادر زوزنی ). یقال: انخرط فی العدو. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). || باریک و لاغرشدن تن. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). نازک و لاغر شدن. ( از اقرب الموارد ). یقال: انخرط جسمه. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). || درمیان جماعتی در رفتن. در میان چیزی درآمدن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). درشدن. ( مصادر زوزنی ). بشتاب داخل شدن. || بشتاب بیرون رفتن. ( از اقرب الموارد ). || درکشیده شدن در رشته. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). در رشته انتظام یافتن و درکشیده شدن. ( از اقرب الموارد ): اگر این عزیمت بنفاذ رسانی و بمضامت جانب او و انخراط در سلک خدمت او رغبت نمایی هرآنچه توقع افتد... پیش گرفته شود. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 225 ). || تراشیده شدن. || رشته در سوزن کشیدن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ).

فرهنگ عمید

۱. وارد گروهی شدن و یکی از اعضای آن به حساب آمدن.
۲. باریک و لاغر شدن تن.

فرهنگ فارسی

به نادانی مرتکب کاری شدن بی دریافت انجام آن. به نادانی در کاری داخل شدن. یا در آمدن بر کسی بدگویان.

جمله سازی با انخراط

💡 و از جـمـله پـدران او اسـت اسـتـاد البشر والعقل الحادى عشر غياث الدّين منصور دشتكى كهقاضى نوراللّه در ( مجالس ) در ترجمه او فرموده: خاتم الحكماء و غوث العلماءالا مير غياث الدّين منصور شيرازى آنكه ارسطو و افلاطون بلكه حكماى دهر و قرون اگردر زمـان آن قـبـله اهل ايمان بودندى مفاخرت و مباهات به انخراط در سلك مستفيدان و ملازمانمجلس عاليش نمودندى انتهى.(163)

شاوار یعنی چه؟
شاوار یعنی چه؟
دموکراتیک یعنی چه؟
دموکراتیک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز