لغت نامه دهخدا
انتظار رفتن. [ اِ ت ِ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) انتظار بردن. منتظر بودن:
شب همه شب انتظار صبح رویی میرود
کآن صباحت نیست این صبح جهان افروز را.سعدی.
انتظار رفتن. [ اِ ت ِ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) انتظار بردن. منتظر بودن:
شب همه شب انتظار صبح رویی میرود
کآن صباحت نیست این صبح جهان افروز را.سعدی.
انتظار بردن منتظر بودن
💡 چون حضرت امام حسن (ع ) از نماز فارغ شد، سر مبارك پدر بزرگوار خود را در دامنگذاشت و گفت: اى پدر بزرگوار پشت ما را شكستى، چگونه تو را به اينحال ببينيم پس حضرت ديده مبارك خود را گشود فرمود: اى فرزند گرامى بعد از امروزبر پدر تو غمى و المى و جزعى نيست، اينك جد تو محمد (ص ) وجده تو خديجه و مادرتفاطمه زهرا (ع ) و حوريان جنة المارى بر دور پدر تو بر آمده اند و انتظار رفتن او مىكشند، پس شاد باش دست از گريه بازدار كه گريه تو ملايكه آسمانها را به گريهآورده است.(373)
💡 همين كه در فرودگاه جدّه از هواپيما پياده شديم و در انتظار رفتن به مكه بوديم. يكىاز زائران ديوانه شد و به ناچار او را به ايران برگرداندند. گفتم: امان از قسمت !