لغت نامه دهخدا
مستفسر. [ م ُ ت َ س ِ ] ( ع ص )نعت فاعلی از استفسار. بیان کردن خواهنده. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). آنکه طلب ابانت کند. تفسیرخواهنده. پرسنده. پژوهنده. رجوع به استفسار شود.
مستفسر. [ م ُ ت َ س ِ ] ( ع ص )نعت فاعلی از استفسار. بیان کردن خواهنده. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). آنکه طلب ابانت کند. تفسیرخواهنده. پرسنده. پژوهنده. رجوع به استفسار شود.
کسی که دربارۀ چیزی از دیگری توضیح و تفسیر بخواهد، استفسارکننده.
استفسارکننده، کسی که درباره چیزی ازدیگری توضیح وتفسیربخواهد
( اسم ) آنکه دربار. مطالبی از دیگری شرح و توضیح خواهد استفسار کننده جمع: مستفسرین.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روزى رفتم نزد آن صرّاف كه از حال او مستفسر شوم و اينكه آن حواله از كى بود، پسنه صرّافى ديدم ونه دكّانى ! پس از كسى كه در آنجا حاضر بود، پرسيدم ازحال صرّاف. گفت: (ما در اينجا هرگز صرافى نديده بوديم و در اينجا فلان مىنشيند.)
💡 به تعیین تاریخ فوتش همی ز یک جمع مستفسر آمد صغیر
💡 پس، جويا شدم كه شخص او را بشناسم، پس شناختم او را و يافتم كه مرد صالحمتدينى است و خوش داشتم كه با او در مكان خلوتى مجتمع شوم كه از او مستفسر شومكيفيّت ملاقات و ديدنش، حجّت عليه السلام را.
💡 مستفسر آن رایحه شد وز سر احسان رخصت طلبید از نبی و خرم و خندان
💡 پس قلبم ساكن شد، باز برگشتم و تفكّر مى كردم در امر او و عزم كردم دوباره كه از اوسؤ ال كنم و مستفسر شوم. گفتم: (چه ضررى دارد؟) چون اين قصد را كردم دوباره دلمبه درد آمد و به همان درد بودم تا از آن عزم منصرف شدم و عهد كردم چيزى از او نپرسم.