لغت نامه دهخدا
محدق. [ م ُ دِ ] ( ع ص ) گرد چیزی درآینده و احاطه کننده. ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ).
محدق. [ م ُ ح َدْ دِ ] ( ع ص ) تیزنگرنده. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ).
محدق. [ م ُ دِ ] ( ع ص ) گرد چیزی درآینده و احاطه کننده. ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ).
محدق. [ م ُ ح َدْ دِ ] ( ع ص ) تیزنگرنده. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قيل للحسن بن على عليه السلام كيف اصبحت فقال عليه السلام: اصبحت ولى ربفوقى و النار امامى و الموت يطلبنى و الحساب محدق بى و انامرتهن بعملى لا اجد ما احبّو لا ادفع ما اكره و الامور بيد غيرى فان شاء عذّبنى و ان شاء عفاعنى فاىّ فقير افقرمنّى. بحار / 75 / 113