متضاعف

لغت نامه دهخدا

متضاعف. [ م ُ ت َ ع ِ ] ( ع ص ) دو چند شونده. ( آنندراج ). دو چندان شده. ( ناظم الاطباء ): بدین سبب استشعار سلطان زیادت شد و فزع و بیم متضاعف. ( جهانگشا ). هر روز قوت زیاده تر و شوکت و عظمت، متضاعف و عدد بیشتر می شد. ( تاریخ قم ص 253 ). || دو چندان کننده. ( آنندراج ). دو چندان کرده. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ). و رجوع به تضاعف شود.

فرهنگ معین

(مُ تَ عِ ) [ ع. ] (اِفا. ) دو چندان شونده.

فرهنگ عمید

دوبرابر، دو چندان.

فرهنگ فارسی

( اسم ) دو چندان شونده.

جمله سازی با متضاعف

💡 قال على عليه السلام: الحسود كثير الحسرات متضاعف السيئات (1) و الحسودلايسود(2) و ان الحسد ياءكل الايمان كماتاءكل النار الحطب (3) و لا راحة لحسود(4) و الحسد ينكّد العيش

💡 قال على عليه السلام: الحسود كثير الحسرات متضاعف السيئات (1) و الحسودلايسود(2) و ان الحسد ياءكل الايمان كماتاءكل النار الحطب (3) و لا راحة لحسود(4) و الحسد ينكّد العيش (5) والحسود لا خلّة له (6)

💡 و مراد (از بودن نور بالاى نور) به طورى كه بعضى گفته اند: دو چندان بودن وشدت آن است نه تعددش. پس مراد اين نيست كه نور معين يا غير معينى است بالاى نورىديگر نظير آن، و نيز مراد اين نيست كه آن نور مجمع دو نور است، بلكه مراد اين است كهآن نورى است متضاعف و دو چندان، بدون اينكه هر يك از ديگرى متمايز باشد، و اينگونه تعبيرات در كلام شايع است.