لغت نامه دهخدا
مامکی. [ م َ ] ( حامص ) مامک بودن. حالت و چگونگی مامک. مادر بودن. مادرک بودن:
چون کودکان ز دایه و مامک ز بخت خویش
دیدی نشان دایگی و مهر مامکی.سوزنی ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).و رجوع به مامک شود.
مامکی. [ م َ ] ( حامص ) مامک بودن. حالت و چگونگی مامک. مادر بودن. مادرک بودن:
چون کودکان ز دایه و مامک ز بخت خویش
دیدی نشان دایگی و مهر مامکی.سوزنی ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).و رجوع به مامک شود.
💡 درگیری ساعتها به طول انجامید و ضمن تبادل آتش از تسلیحات سنگین مانند توپ و خمپاره استفاده گردید، طالبان اعلام کرد که آتش توپخانه ایران شهر زرنج واقع در ولایت نیمروز را نیز هدف قرار داده، کانال تلگرامی سپاه خبر داد که پهپادهای شناسایی ایران بر فراز منطقه درگیری به پرواز درآمدند و درگیری در روستای مامکی از ولسوالی کنگ جریان داشته است. اخباری تأیید نشده از تصرف یک پاسگاه مرزی در ایران از سوی طالبان منتشر گردید، درگیری غریب به شش ساعت ادامه داشت.