قدم داشتن

مترادف‌ها

گام برداشتن، قدم گذاشتن، راه رفتن

متضادها

عقب ماندن، توقف کردن

لغت نامه دهخدا

قدم داشتن. [ ق َ دَ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از ثابت و پایدار بودن. ( آنندراج ):
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
غلام همت سروم که این قدم دارد.حافظ ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ثابت بودن پایدار بودن.

جمله سازی با قدم داشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نقش پی رفتگان جاده بود در جهان هر که رود بایدش پاس قدم داشتن

💡 كسى كه صاحب عقل باشد بلا برايش زينت و كرامت است. مصاحبت با بلا و صبر بر آن وثبات قدم داشتن بر ابتلاء، موجب تقويت ايمان مى گردد.

💡 سر به تمنای تاج دادن و چون بگذری هم سر و هم تاج را نعل قدم داشتن

💡 گر طلب عافیت دامن جهدت ‌کشد آبله واری خوش است پاس قدم داشتن

💡 زین ره کثرت اساس بگذروآنگه بین مالک وحدت شدن، ملک قدم داشتن

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران