بی قدم

لغت نامه دهخدا

بی قدم. [ ق َ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + قدم ) بیگام.
- دم بی قدم؛ گفتار بدون کردار. سخن بی عمل. حرف بدون اقدام:
بمعنی توان کرد دعوی درست
دم بی قدم تکیه گاهیست سست.سعدی.|| کنایه از بی اصل و بی بنیاد. ( آنندراج ). بدبخت و بی شأن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به قدم شود.

فرهنگ فارسی

بی گام. یا کنایه از بی اصل و بی بنیاد. بدبخت و بی شان.

جمله سازی با بی قدم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زود سوی دار شو ای بی قدم تا ببینی این وجودت با عدم

💡 بی قدم در قدم روان گشت او در صف عاشقان دوان گشت او

💡 به معنی توان کرد دعوی درست دم بی قدم تکیه گاهی است سست

💡 چشم جانرا، بی نگه دیدارهاست پای دل را، بی قدم رفتارهاست

💡 انک گویند که دارد روشی باد هواست زانک چون او نبود بی قدمی تر دامن

💡 ای دلِ دریا نشین گوهرِ دریا مپاش در قدمِ بی قدم لؤلؤ لالا مپاش

عزیز دل یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز