فخیمه

لغت نامه دهخدا

( فخیمة ) فخیمة. [ ف ُ خ َ م َ ] ( ع اِمص ) بزرگی. || بلندی. ( منتهی الارب ). در اقرب الموارد ضبط آن به تقدیم میم بر یاء است. رجوع به فخمیة شود.

فرهنگ اسم ها

اسم: فخیمه (دختر) (عربی) (تلفظ: faxime) (فارسی: فخيمه) (انگلیسی: fakhime)
معنی: مؤنث فخیم، بزرگ، محترم، صفت برای دولت های خارجی که با ایران روابط دوستانه داشتند، ( در دوره ی قاجار

جمله سازی با فخیمه

💡 این نقش سفارت بریتانیا در اجازه به بست‌نشینی آزادی خواهان مشروطه‌خواه ایفا کرد، نام پادشاهی متحده را در میان مردم ایران تا پیش از قرارداد ۱۹۰۷ باقی گذاشت و مراوده و مکاتبه رهبران مشروطه را با سفیر و سفارت، افزایش داد؛ با وجود آنکه به نوشته دنیس رایت، سفیر پیشین بریتانیا در تهران، این واقعه «سرمایه بزرگ و جاودانه‌ای برای دولت فخیمه فراهم آورد».

💡 نقش مثبتی که سفارت بریتانیا در تهران در حمایت از آزادیخواهان مشروطه‌طلب ایفا کرد و بست نشینیِ مشروطه‌خواهان در سفارت، نام نیکی از پادشاهی متحد را در میان مردم تا پیش از قرارداد ۱۹۰۷ باقی گذاشت و مراوده و مکاتبه روحانیون ایرانی و رهبران مشروطه را با سفیر و سفارت، عادی و معمولی ساخت؛ کاری که به نوشته دنیس رایت، سفیر پیشین بریتانیا در تهران، «سرمایه بزرگ و جاودانه‌ای برای دولت فخیمه فراهم آورد».

کمال پاشا یعنی چه؟
کمال پاشا یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز