لغت نامه دهخدا
فحس. [ ف َ ]( ع مص ) به دهان و زبان گرفتن از دست آب و جز آن را. || به دست مالیدن جو را چندانکه خار و جزآن از وی دور گردد. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
فحس. [ ف َ ]( ع مص ) به دهان و زبان گرفتن از دست آب و جز آن را. || به دست مالیدن جو را چندانکه خار و جزآن از وی دور گردد. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
💡 امام فرمود پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: كسى كه مرا فحس دادقتل او واجب است، وديگر او را نزد سلطان نمى برند و اگر نزد او نيز ببرند بر او واجباست كه آن شخص را بقتل رساند.
💡 1 - ناياب بودن آب به مقدارى كه بتوان با آن طهارت كسب كردغسل كرد و يا وضوء گرفت كه در صورت ناياب بودن آن بر مكلف واجب است بجستجوىآب برخيزد اگر از يافتن ماءيوس شد آنوقت تيمم كند و در جستجوى از آب كافى است كهدر زمين هموار از چهار طرف بمقدار دو تيز انداز و در زمين ناهموار بمقدار يك تيزاندازبرود و اگر در يك يا دو طرف يقين دارد كه آب نيست رفتن به آن طرف واجب نيستهمچنانكه اگر نسبت به همه اطراف يقين دارد كه آب نيست وظيفه فحس ساقط مى شودهرچند كه احتمال دهد در مساحت دورتر از يك تيرانداز و يا دو تيرانداز آب باشد، بله اگريقين داشته باشد كه در مساحت دورتر آب هست در اين صورت اگر رفتن بدانجا دشوارنباشد و وقت همه تنگ نباشد واجب است برود وضوء بگيرد.